تبليغاتX
زیبای زندگی ام

زیبای زندگی ام
من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
باعث افتخار من است که این نوشته این روز ها با نام سیمین دانشور

پخش می شود ...فارغ از مفهوم اصیل این نوشته ،قلم این بزرگوار بسیار

قدرتمند تر از این ساده نویسی هاست ....
...



********************

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست


که زرق و برقش شخصیتم باشد


من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو


میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی


قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند


دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم


دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است


به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی


دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی


و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی


تمام حرف هایت عوض میشود


دردم می آید نمی فهمی


تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است


حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر


حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است


من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم


دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری


و هر بار که آزادیم را محدود میکنی


میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است


نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود


میدانی ؟


دلم از مادر هایمان میگیرد


بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده


خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند


نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت


جایش النگو داد ...


مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد


تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است


دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است


ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد


باز هم همین را میگویی


ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟


دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...


و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....


مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس



از سکس با پدر راضی بود ؟؟؟


بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را ...


باور کن به خودش هم نمی دهد ...........


دردم می آید


از این همه بی کسی دردم می آید






به اشتراک گذاشتنش آزاد است اگر فکر میکنید تلنگری خواهد زد ...همین

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | 22:52 | فرینام |

زن بودن مثل ققنوس بودن است

هی آتش می گیری و باز

نا امید نمی شوی

و از خاکسترت زن متولد می شود

زن قداست دارد

برای با او بودن باید مرد بود

نه نر!!!

نفس تازه کن بانو...

 

این پیام تبریک یکی از بهترین هام بود

روز همتون مبارک عزیزان دل :*


شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 21:39 | فرینام |

باز اردی بهشت

باز حجوم یک دنیا خاطره که مدام از سر و کول ذهنم بالا میرود

باز یاد هایی که دل می لرزاند

باز من

باز تو

باز اردی بهشت

 

امروز درست شد ۱۰۹۵ روز که مثل برق و باد گذشت

سخت بود

تلخ بود و شیرین هم

اما گذشت

چند روز دیگر ما کنار هم میمانیم را نمی دانم

ولی تا همیشه ی تاریخ توی قلب و ذهنم میمانی

مهربانم. عزیز دلم. سنگ صبورم. صبورم. ص ب و ر م...

گمانم هم نمی برد که این همه دل بسته ات شوم. وابسته ات شوم...

باز هم بگذار این ها بماند برای دل خودمان

باشد؟

۱۰۹۵ روزگی مان مبارک هم نفسم ...


دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 18:48 | فرینام |

سپاس پروردگار بی نظیرم
سپاس به خاطر این عزیزان بزرگواری که از این همه دور در زندگی ام گنجاندی شان تا دایره ی فهم لغات عاشقانه ام هر روز بیش از پیش شود


سپاس برای خاطر یگانه بانوی مهربان قلبم با این قلم بی مثالش. نسیم مهربانم

سپاس به خاطر وجود پر ارزش جناب آقای پدر با این جملات بی اندازه پدرانه شان

سپاس به خاطر فریبای عزیز دلم که روزهای زیادی زندگی اش کرده ام خواهر راه دورم را

سپاس به خاطر مینای نازنینم. دوستی که چه شب ها بیدار نماندیم با هم. چه دعا ها. چه حرف ها و چقدر ابراز عشق ها که کردیم به هم و خندیدیم ریزکی و خدایی که محبتش را تمام کرد با آمدن پویان بی اندازه زیبای من

سپاس به خاطر یهدا. دوست عزیز تازه از راه رسیده ام و همه ی لطف بی دریغش به من و زندگی ام

سپاس به خاطر زهرای فیلسوف و شاعرم که همیشه هم درکم نمی رسد به جملاتش!!!

سپاس به خاطر ناتالی زیبا روی من. که چه خواهرانه دلم شور می زند برای روز هایش

سپاس به خاطر مسیحای یک دنیا رحمت و لطفم که چه همه خیر است وجودش

سپاس به خاطر من جان عزیز تر از جان با دخترکان آسمانی اش

سپاس به خاطر مرجان جان مهربون طوری با پسرک شیرینش و ویوا خاله مرجان جون :*

سپاس به خاطر مهکامه ی شیرین و همیشه در جنب و جوشم با کارن عزیزم که هنوز مرد نشده نگاهش دلم را می لرزاند

سپاس به خاطر آنی عزیزم. واقعا عزیز با پسرکش که من چه بی اندازه عاشقم اش

سپاس به خاطر این سه تفنگدار نازنینم که ماه می مانند هزار ماشاالله

سپاس به خاطر باران های زیبایم که چه حذی میبرم وقتی نگاهشان میکنم

سپاس به خاطر نوژای عسلم با مادر همیشه شیک پوشش که هر آنکه مرا میشناسد نوژا را هم می شناسد بس که نشان همه دادمش

سپاس به خاطر رها... وای از رها که چه شیرین لحظاتی را گذرانده ام با او و چه دنیا خوش حال از آمدن مانلی یقینا زیبایم

 سپاس به خاطر نفسم که چه مادرانه همه را دوست می دارد و چه دوستانه عاشق است برای همه

سپاس به خاطر پرنیا که پریزاده ایست و من سکون میکنم در برابر همه ی زیبایی اش با این همه چشم و گیسوان مشکی اش که چه عروسکی است این شیرین بانو

 و در آخر سپاس به خاطر شهرزاد سر تا پا محبتم که مرا وارد دنیایی کرد که زیاد فاصله گرفته بودم ازش... ختم هایی که تمامش آرزو بود برای براورده شدن آرزوی آن دیگری

 

خداوندا. لطف هایت بی اندازه اند در زندگی ام. من هنوز خواب رویاهایم هستم که نمی بینم

به وقوع تمام رویاهایم بیدارم کن که چه بزرگی بر این همه دعای کوچک

دوستت دارم مهربان ترینم

 

نازنین ترینم. شما را یادم نرفته است ها... که چه صبورانه خندیده ای هر چه من بلند خوانده ام و چه غمگین شده ای حتی. چه غذاهای سوخته ای را خورده ای و چای های جوشیده ای را نوشیده ای. خدایت عوض دهد مرد همیشه آرام من. تو را بیش از هر چیز در زندگانی ام دوست میدارم عزیز دل


چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 20:53 | فرینام |

بی فایده است
عصرمردان مجنون و زنان لیلی
دیرزمانیست به پایان رسیده است ؛
یخبندانیست زمین!
سرهایمان را در کامپیوترهامون فرو کرده ایم
... ودر پناه فیلترشکن ها مان
زاغ سیاه یکدیگر را هک می کنیم
ببین اینکه به پایکوبی اش نشسته ایم
انقراض عشق است؛
خوشبختی مجازی!
و اینک دسته جمعی
آغاز عصر یخبندان را لایک می کنیم !

جمعه هجدهم فروردین 1391 | 12:50 | فرینام |

پشیمان شدم

پاک کردمش


شنبه دوازدهم فروردین 1391 | 18:35 | فرینام |

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است .

ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور...چقدر دور شدی خیال محال.
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
... خبرت هست چه شده ....؟!؟!
آن شب که تو رفتی،باز آسمان آبی بود. باز تمام شهر خلوت بود.خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار.

جمعه تو را از روزهای هفته ی ما ربود. از دل دل کردنهای هامون تا ترانه‌ی دلنشین خواهران غریب،پری وکیمیا.
همسفر همیشه‌ی عشق ...روحت سبز .

راستی حالا بگو نشانی خانه‌ات کجاست؟یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز.همان کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است.

آشنا آمدی و غریب رفتی!
اما ما که خوب می‌شناسیمت.

*نان و نمک مرگ را خورده ای که باز نمی آیی !
اگر نه، حرمت نگاه می داشتی و از شیشه ی قاب رد می شدی
به خاطر ما که جوانی مان در تصویر تو قاب شده بود
تو به اندازه ی ما عاشق بودی -به اندازه ی ما ساده لوح.ناشکیبا
می دانیم-باز نخواهی آمد-ما همه می دانیم.
تمام عمر را...
ما داغدار یکی از خودمانیم*
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ تیرماه نخواهیم گرفت.

میدانیم به سروقت خدا رفتی.گفته بودی به دیدار کسی میروی در آن سر عشق.

حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی.
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین.
تا تو باور کنی که دیگر ملالی نیست!

آری ملالی نیست... ؟!

شکیبا هیچ میدانی با رفتند چه شد... ؟
میدانی بر سر این خانه چه آمده... ؟
امروز رنگ سبز به یغما رفته... !
امروز اگر تو بودی شاید مانند خیلی از سبز اندیشان در زندانی از سکوت بودی

به راستی این سکوت از برای چیست
همه میدانیم همیشه سکوت از رضایت نیست.
میدانم شکیبا اگر امروز تو بودی بعد رفتن ندا به مانند من و ما ناشکیبایی می کرد
شاید زودترها از غم خاشاک خاندن ما در غمی در سکوت فرو می رفتی...

آه که این سکوت چه با ما کرده است؟!

من بارها و بارها در لحظه لحظه ی یاری سبزمان شکیباییت را دیدم.

همیشه با ما بودی چه آنروزها و چه بعد از حماسه خردادها

من از تو آموختم , خانه باید سبز باشد!
من از تو آموختم , خانه باید پر از عشق باشد!
من از تو آموختم , خانه بی اعدالت ویرانه است!!
من از تو آموختم...

نه.یادمان نرفته! نامه باید کوتاه باشد.بی حرفی از ابهام.

از نو برایت مینوسیم:
حال همه ی ما خوبست
اما تو باور مکن...

دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 10:27 | فرینام |

این یک شب را به وسعت عجیبی تنهایم

هیچ معشوقه ای قرار نیست به دادم برسد

من بمانم و تمام باور های قدیمی ام

همان سایه ای که دلش برای پرسه زدن با من تنگ شده

همان لباس هایی را بپوشم که دیگران از کهنگی اش خجالت میکشند

اما به پای من / پیر شده اند

پای پیاده ام را به هر پدالی ترجیح دهم

آمدن / را به خود ِ باران بسپارم

و راه بیفتم بی آنکه از مقصدی حساب ببرم

فرقی نمی کند جهانی ترین اسم در شناسنامه ام باشد

یا در صد هزار نفر ِ استادیوم / قسمت هیچ دوربینی نشوم

فرقی نمی کند زیر امضای خودم / خنده ام بگیرد

یا خطاب ِ موَرَب ِ هر / نگاه طعنه آمیزی باشم

من به تمام ِ تیله های نابالغ کودکی ام قول داده ام

تا جا دارم / غلط بخورم ...

حتی اگر گم شدنی ترین کودکانه ی این روز های کسی باشم

من / استمرار ِ تمام خواسته هایی هستم

که نه جان ِ تبلور دارند

نه بزرگنمایی ِ یک رویا را به خود گرفته اند

مرا به اندازه ی خودم ببین / نه آنچه چشم هایت را گنجایش است

شاید دلیل اینکه پیچک ها با یک اندازه بالا نکشیده اند / تبعیض هیچ نژادی نباشد

و هر نگاهی حق داشته باشد / آسمانش را جا به جا تعریف کند

امشب با جای خالی ام / قرار گذاشته ام

من

بی آنچه که از اجتماع به ارث خواهم برد

برقصم ...
 
در اپرایی که هیچ کسی به تشویقم بر نخواهد خواست

اما دلم / آرام ِ انفرادی خواستن هایم شود ...


                                                                             هومن شریفی

یکشنبه ششم فروردین 1391 | 23:20 | فرینام |

دلم تنگ است برای نوروزهای کودکی،

دلخوشی های ساده اش،

و برایِ هیجانِ خواندنِ "آمدیم نبودید" هایِ پشتِ در،

                                                                      با مداد چشم!


یکشنبه ششم فروردین 1391 | 0:21 | فرینام |

ما مردیم از بس زندگی آن جوری که دلمان می خواست نشد..

مردیم از بس زندگی...
شبیه زندگی های آن همه کتابهای قصه ای که خوانده بودیم نشد..
و از بس که آدمهای توی زندگی امان شبیه به آن همه آدم های توی آن همه کتابهای قصه از کار در نیامد که نیامد..
...
ما مردیم از بس زندگی لنگ زد.
آدمها لنگ زدند و ما هم..
چلاق شدیم از بس که لنگ زدیم، تا بلکم، همه چیزمان به همه چیزمان بیاید...!
تلخ تر آن است که همه اش به این نقطه ی لعنتی برسی که مجبور بشوی همچو اعتراف وحشتناک ِ مزخرفی را روی کاغذ بیاوری.
روی صفحات زندگی ات حتی..

این نوشتن، آدم را چه بیمار می کند گاهی
امشب از آن شب هاست که تمام نمی شود لعنتی
و بغض که تا نیمه چسبیده بیخ گلوم را..

ما مردیم از بس هیچ کس به هیچ کجاش نبود
روح ِ ما، روان ِ ما، اعتراض ِ ما ،
درد ِ ما، رنج ِ ما، رنجش ِ ما،

قلب ِ ما حتی...!
 
 
+ بعداْ نوشت : این سایت هم بی اندهزه جالبه !!!

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | 22:29 | فرینام |

About
.............................................

مرا توان وصف احساسم به تو نیست
تنها همین را بدان که با خیالت
دلم به وسعت
یک اقیانوس می شود
عظیم و عمیق...
Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................